پیام مدیر : به وبلاگ آبادان خوش آمدید
شما بازدیدکننده عزیزمیتوانیدمطالب وفایل موردنظرخودرا ازاین وبلاگ دانلودکنیدکدآهنگ وبلاگ. تم مبایل .عکس.آهنگ وموزیک رپ وپاپ. نرم افزار. شعر .عکس .واس ام اس. بهترین دانلودها و نرم افزارهای جدید آپلود را به آسانی از این وبلاگ دانلودکنیدودرصورت هرگونه مشکل درقسمت نظرات وبلاگ بنویسیدتابه آنرسیدگی شود.باتشکر...مدیریت وبلاگ ahmadzar
وطن پیکس -خیلی ها دوست دارند بدانند که بازیگران سینما چگونه با همسر خود آشنا شدند و….از این رو با ما همراه باشید تا از آشنایی حمید گودرزی با همسرش ماندانا دانشور بیشتر بدانید.
از ابتدای آشنایی تان بگویید. حمید گودرزی:سال ۸۲ در ساختمانی در میدان آرژانتین همسایه بودیم.آشنایی ما از آنجا شروع شد.من آن زمان دانشجوی رشته کارگردانی بودم. ماندانا دانشور:و من ماندانا ۱۶ ساله,محصل بودم. حمید گودرزی:این آشنایی ادامه پیدا کرد و با پیشنهاد ازدواج من,مخالفت های اولیه خانواده همسرم شروع شد چون آنها در آمریکا ساکن بودند. و با شغل شما هم مشکل داشتند؟ حمید گودرزی:تا حدی بله و مساله دیگر این بود که سطح اقتصادی خانواده همسرم,از خانواده من بالاتر بود.
زمان ۱۶ سال داشتم و نظر پدرم این بود که من هم باید همراه آنها به آمریکا بروم. حمید گودرزی:تا آن زمان قصد ازدواج نداشتم اما با خودم گفتم اگر قصد ازدواج داری,تا آخر این مشکل جلو برو اما این مخالفت ها به سال نکشید و با پا فشاری کردن ما,با هم ازدواج کردیم.پدر ماندانا به من پیشنهاد داد که به آمریکا بروم اما من دوست نداشتم برای زندگی جایی غیر از ایران باشم چون شغل من داشت در ایران شکل می گرفت. ماندانا دانشور:بله و آن موقع با پخش سریال مسافری از هند شهرت حمید شکل گرفت. چطور توانستید در زندگی زناشویی با هم یکی باشید؟ ماندانا دانشور:البته در ابتدای راه که صددرصد با هم یکی نبودیم,اما کم کم مشکلات حل شد.چون اختلاف اساسی نداشتیم و بیشتر اختلاف سلیقه بود.در نهایت کمی من گذشت کردم و کمی حمید و فکر می کنم حالا خیلی شبیه هم شده ایم. در ابتدای زندگی شرطی هم گذاشتید,مثلا اینکه با هم قهر نکنید؟ حمید گودرزی:ما هیچ زمان با هم قهر نکردیم,حتی یک ربع.وقتی با هم دعوا می کنیم هر دو به یک اندازه برای آشتی کردن پیشقدم می شویم,البته ماندانا بیشتر. ماندانا دانشور:زمانی که حمید عصبانی می شود فقط پایش را تکان می دهد.خودش را به خواب می زند و بحث را ادامه نمی دهد اما من بحث را ادامه می دهم تا او را قانع کنم و شاید این دلیل است که با هم قهر نمی کنیم. در خانه شما چه کسی صبحانه درست می کند؟ حمید گودرزی:من ساعت ۸ صبح بیدار می شوم و صبحانه درست می کنم.ماندانا ساعت ۱۰ بیدار می شود.او به ندرت غذا درست می کند اما آشپر قابلی است,در حالی که از هیچکس تعلیم آشپزی ندیده.با آب انار فسنجانی درست می کند که شاید خیلی ها این فن را ندانند.البته به آشپزخانه علاقه ندارد در مقابل به کارهایی مثل لوله کشی,سیم کشی و کارهای مربوط به ماشین علاقه دارد(باخنده). اگر ببینید کسی در خیابان به حمید گودرزی ابراز احساسات کند چه واکنشی نشان می دهید؟ ماندانا دانشور:حالا دیگر خیلی روی این مساله حساسیت ندارم. حمید گودرزی:در این مواقع با آرامش برخورد می کند مگر اینکه کسی ابراز علاقه بیش از حد نشان دهد,آن وقت ناراحت می شود. ماندانا دانشور:رویم را برمی گردانم تا احساس راحتی کند(با خنده). برادرتان آترین با شما زندگی می کند؟ ماندانا دانشور:بله,برادرم چهار سال پیش پس از ۱۵ سال به ایران برگشت و همراه ما زندگی می کند. امروز احساس خوشبختی می کنید؟ حمید گودرزی:بله,تا امروز خدا را برای تمام نعمت هایی که به من داده شاکر هستم و رمز موفقیت همانا تشکر کردن از خداوند است که اگر برای کوچکترین دارایی ات او را شکر کنی,لحظه به لحظه به احساس خوشبختی نزدیک تر می شوی.خوشبختی من و همسرم در زندگی کامل است. گفتگو توسط:شهرام منفرد و آرزو فراهانی.
شاید شما یادتان نباشد، دوران نوجوانی ما پدیده ای وجود داشت به نام “مزاحم تلفنی” و بسیار هم رایج بود. مردم بیکار بودند و شماره ها هم مثل امروز قابل ردیابی نبودند. هرکس دلش می گرفت یا حوصله اش سر می رفت گوشی را بر می داشت و همین جوری الا بختکی یک شماره ای را می گرفت. مزاحمین تلفنی انواع و اقسام داشتند، بعضی ها مودب و خجالتی بودند و هر چند ماه یک بار زنگ می زدند، بعضی ها سمج تر بودند و اگر قطع می کردی باز هم زنگ می زدند. بعضی ها فقط دنبال گوش مفت بودند یا خوشمزگی می کردند ولی بعضی ها فحش می دادند و حرفهای رکیک می زدند،بعضی ها می گفتند: الو منزل آقای محمدی؟ خیلی ها هم فقط توی گوشی فوت می کردند یا صدای ماهی در می آوردند. کسانی هم که مورد مزاحمت قرار می گرفتند انواع داشتند، بعضی ها مدام می پرسیدند شما؟ شما؟ شما؟ بعضی ها تهدید می کردند که خط را می دهند کنترل کنند، بعضی ها نفرین می کردند، بعضی ها هم اصلا حال می کردند و باطرف سر صحبت را باز می کردند و گاهی حتی کارشان به دوستی و ازدواج هم می کشید.
یکی از همین مزاحم ها درس بزرگی به من داد. پانزده سالم بود و پدرم جراحی سختی کرده بود و به سکوت و آرامش احتیاج داشت و مزاحم تلفنی سمجی شروع کرده بود به زنگ زدن های مداوم و بد موقع و سماجت آمیز، من آن زمان چیز زیادی از آدمها نمی دانستم. برای همین هم در نهایت سادگی ازش خواهش کردم که دیگر زنگ نزند. گفتم که پدرم عمل کرده و ما نمی توانیم سیم تلفن را بکشیم چون فامیل هایمان زنگ می زنند و نگران می شوند. اما باز زنگ زد. التماس کردم، خواهش کردم ولی فایده ای نداشت. هربار که گوشی را می گذاشتم دوباره زنگ می زد. صدای زنگ تلفن در خانه می پیچید و پدرم را از خواب می پراند و برای خودش معضلی شده بود. بعد از مدتی کار به فحش دادن رسید، فحش می دادم و لعنتش می کردم. می خندید و باز زنگ می زد و بیشتر هم می زد. خوب تقصیری نداشت مزاحم بود و بیمار. کسی که آن وسط مقصر بود من بودم.
روزی روی تخت دراز کشیده بودم و مجله ی آدینه را ورق می زدم - یادش به خیر چه مجله ی خوبی بود - رسیدم به مقاله ای که فقط تیترش زندگی مرا دگرگون کرد، عنوانش بود” منزلت سکوت “. انگار ناگهان پرده ای از برابر چشم من کنار رفت. بار بعد که مزاحم زنگ زد بدون آنکه حرفی بزنم گوشی را گذاشتم. باز زنگ زد، باز هم، چند روز مدام زنگ زد و من هر بار سکوت کردم و گوشی را بلافاصله گذاشتم. دیگر هرگز زنگ نزد. بعد از آن هم دیگر خانه ی ما مزاحم تلفنی سمج نداشت.
این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره. //////// وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم و تو، آدم سفید وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی و وقتی می میری، خاکستری ای و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
حکایت چوپان دروغگو به روایت احمد شاملو ! ... (ارسال توسط دوست خوبمون مُهی)
کمتر کسی است از ما که داستان «چوپان دروغگو» را نخوانده یا نشنیده باشد. خاطرتان باشد این داستان یکی از درسهای کتاب فارسی ما در آن ایام دور بود. حکایت چوپان جوانی که بانگ برمیداشت: «آی گرگ! گرگ آمد» و کشاورزان و کسانی از آنهایی که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بیل و چوب و سنگ و کلوخی، دوان دوان به امداد چوپان جوان میدوید و چون به محل میرسیدند اثری از گرگ نمیدیدند. پس برمیگشتند و ساعتی بعد باز به فریاد «کمک! گرگ آمد» دوباره دوان دوان میآمدند و باز ردی از گرگ نمییافتند، تا روزی که واقعا گرگها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: «کمک» کسی فریاد رس او نشد و به دادش نرسید و الخ. . .
«احمد شاملو» که یادش زنده است و زنده ماناد، در ارتباط با مقولهای، همین داستان را از دیدگاهی دیگر مطرح میکرد. میگفت: تمام عمرمان فکر کردیم که آن چوپان جوان دروغ میگفت، حال اینکه شاید واقعا دروغ نمیگفته. حتی فانتزی و وهم و خیال او هم نبوده. فکر کنید داستان از این قرار بوده که: گلهای گرگ که روزان وشبانی را بی هیچ شکاری، گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشۀ دشتی برمیآورند که در پس پشت تپهای از آن جوانکی مشغول به چراندن گلهای از خوش گوشتترین گوسفندان وبرههای که تا به حال دیدهاند. پس عزم جزم میکنند تا هجوم برند و دلی از عزا درآورند. از بزرگ و پیر خود رخصت میطلبند.
گرگ پیر که غیر از آن جوان و گوسفندانش، دیگر مردان وزنان را که آنسوترک مشغول به کار بر روی زمین کشت دیده میگوید: میدانم که سختی کشیدهاید و گرسنگی بسیار و طاقتتان کم است، ولی اگر به حرف من گوش کنید و آنچه که میگویم را عمل، قول میدهم به جای چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نیش بکشید و سیر و پر بخورید، ولی به شرطی که واقعا آنچه را که میگویم انجام دهید. مریدان میگویند: آن کنیم که تو میگویی. چه کنیم؟
گرگ پیر باران دیده میگوید: هر کدام پشت سنگ و بوتهای خود را خوب مستتر و پنهان کنید. وقتی که من اشارت دادم، هر کدام از گوشهای بیرون بجهید و به گله حمله کنید؛ اما مبادا که به گوسفند و برهای چنگ و دندان برید. چشم و گوشتان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفیهگاه برگردید و آرام منتظر اشارت بعد من باشید.
گرگها چنان کردند. هر کدام به گوشهای و پشت خاربوته و سنگ و درختی پنهان. گرگ پیر اشاره کرد و گرگها به گله حمله بردند.
چوپان جوان غافلگیر و ترسیده بانگ برداشت که: «آی گرگ! گرگ آمد» صدای دویدن مردان و کسانی که روی زمین کار میکردند به گوش گرگ پیر که رسید، ندا داد که یاران عقبنشینی کنند و پنهان شوند.
گرگها چنان کردند که پیر گفته بود. مردان کشت و زرع با بیل و چوب در دست چون رسیدند، نشانی از گرگی ندیدند. پس برفتند و دنبالۀ کار خویش گرفتند.
ساعتی از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پیر دستور حملۀ بدون خونریزی! را صادر کرد. گرگهای جوان باز از مخفیگاه بیرون جهیدند و باز فریاد «کمک کنید! گرگ آمد» از چوپان جوان به آسمان شد. چیزی به رسیدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پیر اشارت پنهان شدن را به یاران داد. مردان چون رسیندند باز ردی از گرگ ندیدند. باز بازگشتند.
ساعتی بعد گرگ پیر مجرب دستور حملهای دوباره داد. این بار گرچه صدای استمداد و کمکخواهی چوپان جوان با همۀ رنگی که از التماس و استیصال داشت و آبی مهربان آسمان آفتابی آن روز را خراش میداد، ولی دیگر از صدای پای مردان چماقدار خبری نبود.
گرگ پیر پوزخندی زد و اولین بچه برۀ دم دست را خود به نیش کشید و به خاک کشاند. مریدان پیر چنان کردند که میبایست.
از آن ایام تا امروز کاتبان آن کتابها بیآنکه به این «تاکتیک جنگی» گرگها بیندیشند، یک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشتهاند و آن بیچارۀ بیگناه را برای ما طفل معصومهای آن روزها «دروغگو» جا زده و معرفی کردهاند.
خب این مربوط به آن روزگار و عصر معصومیت ما میشود. امروز که بنا به شرایط روز هر کداممان به ناچار برای خودمان گرگی شدهایم! چه؟ اگر هنوز هم فکر میکنید که آن چوپان دروغگو بوده، یا کماکان دچار آن معصومیت قدیم هستید و یا این حکایت را به این صورت نخوانده بودید. حالا دیگر بهانهای ندارید.
این حکایت را با تکه شعری از سرودههای «شهیار قنبری» تمام میکنم. او میگوید: چه کسی گفت: «خداوند شبان همه است و برادرها را تا ته درۀ سبز رهنمون خواهد بود.» من شبان رمۀ خود بودم و کسی آن بالا خود شبان من معصوم نبود. غفلت من رمه را از کف داد غفلت او شاید هم از ایندست مرا هم از ایندست تو را رمه را همه را . . . !
عروسک چهارم و شاهزاده ! ... (ارسال توسط دوست خوبمون حمید)
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.
استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن." شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! " عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد. سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود. تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد.
استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته " شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "
عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی " شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! " عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.
من او را مثل فرزندان خودم دوست داشتم و هیچ تفاوتی هم بین او و فرزندانم نمیگذاشتم. هیچگاه هم از این بابت ناراحت نبودم و برایم فرقی نداشت كه ندا در خانه ما بزرگ شود یا جایی دیگر. خدا میداند كه من یك لحظه هم از ندا غافل نبودم.
ایران: زنعموی «ندا كوچولو» كه همزمان با مرگ غمانگیز دخترك سه ساله با اتهام كودكآزاری منجر به مرگ روبهروست. در جلسه بازجویی منكر وارد كردن ضربه مرگبار به سر دختربچه شد.
فاطمه – 30 ساله – كه به اتهام كودكآزاری منجر به مرگ در بازداشت موقت به سر میبرد صبح دیروز برای بازجویی و افشای راز مرگ ندا كوچولو در مقابل قاضی عباس خوشكام از شعبه اول دادسرای ناحیه 6 – خارك – قرار گرفت.
در ابتدای جلسه بازپرس با تشریح علت بازداشت زن جوان و اشاره به نظریه كارشناسان كمیسیون پزشكی قانونی گفت: ندا كوچولو بر اثر اصابت شیئی سخت به سرش و عوارض ناشی از آن جان باخته است. ضمن اینكه آثار ضرب و جرح و سوختگی شدید نیز در بدنش مشاهده شده است.
در ادامه جلسه زنعموی «ندا» در دفاع از خود گفت: به خدا قسم بیتقصیرم. من 2 تا بچه كوچك دارم. چطور میتوانم چیزی را به سر یك بچه 4 ساله بكوبم یا او را كتك بزنم. البته آن روز عصبانی بودم اما حتی یك ضربه كوچك هم به «ندا» نزدم. وی درباره روز حادثه نیز گفت: آن روز شوهرم مثل همیشه با فرزندانم و ندا در آشپزخانه سر سفره صبحانه نشسته بودند. شوهرم چند لقمه نیز در دهان ندا گذاشت و بعد به محل كارش رفت. من نیز مشغول كارهای روزانهام در خانه شدم. دقایقی بعد وقتی به آشپزخانه برگشتم تا سفره را جمع كنم، ناگهان متوجه شدم ندا ادرار كرده است. با آنكه بسیار عصبانی شده بودم، او را به حمام بردم و بعد از شستوشویش، به اتاقی رفتم تا برایش لباس بیاورم كه 2، 3 دقیقهای طول كشید اما وقتی به حمام برگشتم، ناگهان ندا را دیدم كه به پشت روی زمین افتاده و بیهوش است. ابتدا فكر كردم با من شوخی میكند اما وقتی او را در آغوش گرفتم و متوجه شدم هیچ حركتی ندارد، بلافاصله سراغ همسایهام رفته و از او كمك خواستم و بعد هم همراه او ندا را به بیمارستان رساندیم اما متأسفانه او چند روز بعد روی تخت بیمارستان جان سپرد.
در ادامه جلسه بازجویی، بازپرس درباره روند رسیدگی به پرونده گفت: در این جلسه درباره نظریه پزشكی قانونی مبنی بر مرگ كودك بر اثر ضربه مغزی از متهم پرونده تحقیق شد، حال آنكه او فقط اتهام سوزاندن ندا كوچولو را پذیرفته و پیوسته اظهارات قبلیاش را تكرار میكند. به گفته بازپرس، تاكنون عمد یا غیرعمد بودن و چگونگی وقوع این حادثه مشخص نشده است؛ به همین خاطر برای كشف حقیقت، نیازمند تحقیقات بیشتر و بازسازی صحنه جرم هستیم.
گفتوگو با متهم
چند سال است ازدواج كردهای؟
10 سال.
چند تا بچه داری؟
دو تا؛ یك دختر و یك پسر.
ندا از چه زمانی در خانه شما زندگی میكرد؟
او 6 ماه قبل از حادثه به خانه ما آمد.
آیا به خاطر نگهداری از ندا كوچولو ناراحت بودی؟
نه. من او را مثل فرزندان خودم دوست داشتم و هیچ تفاوتی هم بین او و فرزندانم نمیگذاشتم. هیچگاه هم از این بابت ناراحت نبودم و برایم فرقی نداشت كه ندا در خانه ما بزرگ شود یا جایی دیگر. خدا میداند كه من یك لحظه هم از ندا غافل نبودم.
اما در بازجوییها گفتهای كه او را سوزاندهای؟
من فقط یك بار ندا را سوزاندم. آن هم به خاطر این كه ندا در خانه ادرار كرده بود. از اینكه موضوع را به من نگفته بود عصبانی شدم. به همین دلیل برای ترساندنش او را سوزاندم.
آیا فرزندانت را هم كتك میزدی؟
بله من عصبی هستم و وقتی بچهها هم اذیتم میكردند كتكشان میزدم. بخصوص زمانی كه پسر كوچكم كه همسن و سال ندا است او را كتك میزد بیشتر عصبانی میشدم و پسرم را نیز تنبیه میكردم. چرا كه «ندا» ضعیف بود و نمیتوانست از خودش دفاع كند.
اگر كسی فرزندانت را كتك میزد چه میكردی؟
خوب من هم ناراحت میشدم. بخصوص الآن كه در زندان هستم و نمیدانم فرزندانم كجا هستند و چه اوضاع و احوالی دارند.
گفتی عصبی هستی و بیاختیار فرزندانت را كتك میزدی چرا به روانشناس مراجعه نكردی؟
از آنجا كه این اواخر خیلی زیاد عصبانی میشدم به فكر درمان بودم. روز حادثه هم وقت دكتر داشتم كه این اتفاق افتاد.
وقتی خبر مرگ ندا را شنیدی چه حسی داشتی؟
خبر مرگ «ندا» مثل خبر مرگ فرزندانم بود و به همان اندازه متأثر شدم.
گفتنی است پیكر نیمهجان ندا كوچولو روز دوشنبه 25 مرداد امسال به بیمارستانی در مركز تهران منتقل شد. پزشكان نیز با مشاهده آثار جراحت، سوختگی و ضرب و شتم شدید روی پیكر نیمهجان دخترك موضوع را به پلیس اطلاع دادند. همزمان با شروع تحقیقات قضایی پلیسی، زنعموی «ندا» كوچولو بازداشت شد كه سرانجام در بازجوییها لب به اعتراف گشود و به ضرب و شتم و سوزاندن دخترك اعتراف كرد اما او منكر قتل شد. فاطمه در حال حاضر با صدور قرار قانونی بازداشت است
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد. هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چکار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود. در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند. پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!!ا
تصویرمورد علاقه خود را انتخاب كنید . توجه داشته باشید كه رنگ و شكل ، هر دو برای شما خوشایند باشند . سپس توضیح مربوط به هر شكل را بخوانید و ببینید چه شخصیتی دارید.
. . . . . . . . . . . . . . . . . .
تحلیل گر، قابل اعتماد و متکی به خود" حساسیت کنونی شما همیشگی است. همیشه تمایل دارید که اطراف خود را با چیزهای زیبایی محصور کنید تا مورد توجه دیگران قرار گیرید. فرهنگ نقش مهمی در زندگی شما دارد. خود را با وقار و کم نظیر می دانید و به سطح فرهنگی افرادی که با آنها در ارتباط هستید، اهمیت می دهید
آسوده خاطر ، سرحال و بانشاط" عاشق زندگی آزاد هستید و سعی می کنید که حداکثر استفاده و لذت را ببرید. اعتقاد دارید که هر فرد فقط یک بار زندگی می کند. نسبت به مسائل مختلف بسیار کنجکاو و صادق هستید هیچ چیز برایتان بدتر از مقید بودن و محدود کردن نیست. همیشه آماده و مشتقاق رویدادهای غیر منتظره هستید.
مستقل و نامعلوم" خواستار زندگی آزاد و بدون وابستگی هستید تا خودتان مسیر زندگی را مشخص سازید. تمایل هنرمندانه ای در کار و فعالیت های خود دارید. به آزادی خود اعتقاد دارید و بعضی اوقات کارهایی می کنید که برخلاف موردی است که از شما انتظار می رود. شیوه زندگی شما بسیار فرد گرایانه است. برطبق عقاید و باورهای خود زندگی می کنید و از تقلید خوشتان نمی آید.
درون گرا " احساس و متفکر" ترجیح می دهید تنها باشید تا این که بحث و گفت و گوی کلیشه ای با دیگران داشته باشید. رابطه ی محکمی با دوستان خود دارید و این کار به شما یک آرامش درونی را که به آن احتیاج دارید، تقدیم می کند. از سطحی بودن بیزارید. می توانید برای مدت طولانی تنها باشید و خیلی کم خسته می شوید.
عمل گرا، مطمئن به خود و ماهر" مسئولیت زندگی خود را به عهده می گیرید و به رفتار و کار خود بیشتر از شانس اهمیت می دهید. مسائل مختلف را به صورت عملی و ساده حل می کنید. نگاه واقع بینانه ای به اتفاقات روزمره زندگی دارید و سعی دارید مسائل را بدون تزلزل حل کنید
"آرام و محتاط" شما شخص بی تکلف، راحت و محتاطی هستید. به راحتی دوست پیدا می کنید اما از خلوت خود لذت می برید. بعضی اوقات دوست دارید تنها باشید تا به معنای واقعی زندگی بیندیشید و لذت ببرید. به آرامش احتیاج دارید، بنابراین به مکان های مخفی زیبایی می روید. اما گوشه گیر نیستید با این کار آرام می شوید و سپاسگزار زندگی خواهید بود
عاطفی ، خیال پرداز و احساساتی " شخصی بسیار حساس هستید. از دید منطقی و عاقلانه به مسائل نمی نگرید. احساس تنها چیزی است که برایتان مهم است. همچنین رؤیا و آرزو در زندگی تان با اهمیت می باشد. نسبت به افرادی که احساسات و عواطف را نادیده می گیرند و فقط منطق برایشان مهم است، بی اعتنا هستید، و اجازه نمی دهید که احساسات و روحیه شما محدود شود.
فعال و اجتماعی " به ریسک در زندگی علاقه مندید. دوست دارید کارهای متفاوت و جالبی انجام دهید و یا از دیگران بیاموزید. از یکنواختی زندگی بیزارید و دوست دارید نقش فعالی در کارها داشته باشید مایلید در همه کارها پیشقدم باشید